تبلیغات
دل نوشته های یک دخترک عاشق
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از

نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: دخترم.دخترم، دخترم ،

در را باز کن.دخترم سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه

میرند تو دختر ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش

با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.

کنار دست دختر یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای دختر میره جلو هنوزم

چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش

منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! عزیزم دارم میرم.

دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی گلم بازم تونستم باهات حرف بزنم.



دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون

قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! گلم تو اینجا

نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می

دیدی عشقت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه.

کاش بودی و می دیدی عشقت تا آخرش رو حرفاش موند. گله من عشقت داره میره که بهت ثابت کنه

دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل

یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟!

روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! گله من یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که

بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.تو هم تنها آمدی اما

بابام.....

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر

گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من

بخندم. گله من حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.





هنوز یادمه روزی که چقدر پدر و مادرتو التماس کردی غرورتو جلوی همه ی فامیل خرد کردی تا

بهم برسیم یادمه اون گل غنچه هنوز وا نشده یادته؟می دونستن عشق تو ، تو قلب منه. روزی که

بابات تو رو با مشت و لگد مجبور کرد بری خواستگاری کسی که دوستش نداری گریه هات خنده

هات اشک تو چشمات هیچ وقت یادم نمیره

چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی

دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم

هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم

ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می

کنم.

واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ

سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می

خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه.چشمایی که قشنگیشونو هیچ جا ندیده بودم

دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر دختر نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه

می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش

شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

آه پدرپسر بود اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو

تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند

سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر پسر هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست دختر ا

ومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و

کتاب عشق پسر ودختر عاشق بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و

اشکای

سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه دامادو عروس نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و

آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند




یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()