تبلیغات
دل نوشته های یک دخترک عاشق




شنبه 6 خرداد 1391 | نظرات ()
استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای كه حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست كه بدون اكسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست كه هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیك پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست كه قلب را به سوی خود می كشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است كه می توان توصیفش كرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است كه در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست كه هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها كلمه ای هست كه ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میكروبی هست كه از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست كه درون قلب اثر می گذارد.




جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات ()
 

توبه كردم كه دگر بوسه نگیرم زلبت

كه دگر باره از این گونه خطاها نكنم

بوسه ای داد و چو برداشت لب از روی لبم

توبه كردم كه دگر توبه ی بیجا نكنم




جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات ()

شیوه ی زندگی درعصرما:


به دنیا بیا


بزرگ شو


خوبه


فقط یه کوچولو بزرگتر


حالا لطف کن بمیر




جمعه 12 خرداد 1391 | نظرات ()
شبی ، پسری نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و یک برگه کاغذ را به او داد . مادر دست هایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسرش با خط بچه گانه نوشته بود :

صورتحساب :
کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب کردن اتاق خوابم 1 دلار
مراقبت از برادر کوچکم 3 دلار
بیرون بردن سطل زباله 2 دلار
نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم 6 دلار

جمع بدهی شما به من : 17 دلار

مادر لحظه ای به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد ، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش این عبارت را نوشت :

بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شب هایی که بر بالینت نشستم و دعا کردم هیچ

برای تمام زحماتی که در این سال ها کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازی هایت هیچ

و اگر همه ی اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق به تو هیچ است . وقتی که پسر آنچه را که مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد ، گفت : « مامان دوستت دارم » . آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت : قبلا به طور کامل پرداخت شده


شنبه 6 خرداد 1391 | نظرات ()
گفتم که کنکور دارم،گفتا کنکور سر آید گفتم مشاورم شو،گفتا اگر بر آید

گفتم زتیزهوشان،فرمول تست بیاموز گفتا که از مشاور این کار کمترآید

گفتم به روی کنکور،راه نظر ببندم گفتا اگر ببندی،از سال دیگر آید

گفتم سوال کنکور،چگونه طرح گشته است؟ گفتا که رفته رفته،مفهومی تر درآید

گفتم خوش آن کسی که،بر رتبه اش بنازد گفتا که رشته ای خوب،در شهر بهترآید

گفتم دانشگاه تهران،ما را به آرزو کشت گفتا تلاش بربند،کاو نخبه پرور آید

گفتم بگو که کنکور،کی عزم حذف دارد؟ گفتا تو کار خود کن،تا وقت آن درآید

گفتم زمان آزمون،دیدی که چون سرآمد؟ گفت بی خیال ،بهرام،کنکور دیگر آید




دوشنبه 1 خرداد 1391 | نظرات ()
مادر من فقط یك چشم داشت. من از او متنفر بودم... او همیشه باعث خجالت من بود.او برای امرار معاش خانواده. برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.یك روز آمده بود. جلو در مدرسه كه به من سلام كند و مرا با خود به خانه ببرد.روز بعد یكی از همكلاسی ها مرا مسخره كرد و گفت: ایی یی یی ... مادر تو فقط یك چشم دارد. فقط دلم میخواست یك قسمتی خودم را گم و گور كنم.كاش زمین دهن وا میكرد و مرا ... كاش مادرم یك قسمتی گم و گور می شد.روز بعد به مادرم گفتم. اگه واقعاً میخواهی مرا بخندانی و خوشحال كنی چرا نمی میری؟ او هیچ جوابی نداد... او هیچ جوابی نداد...حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم. چون بسیار عصبانی بودم.سال ها گذشت و من عروسی كردم و از او جدا شده بودم. یك روز یك دعوت نامه آمد. در خانه من در سنگاپور برای شركت. در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه.من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میروم. بعد از مراسم، رفتم به آن كلبه قدیمی خودمان. البته فقط از روی كنجكاوی. همسایه ها گفتن كه او مرده است. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم .آنهایك نامه به من دادند كه او از آنها خواسته بود كه به من بدهند. در نامه نوشته بود. ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام. مرا ببخش كه به خانه ات در سنگاپور آمدم و بچه هایت را ترساندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم كه داری به اینجا می آیی...ولی من ممكنه كه نتوانم از جایم بلند شوم كه بیایم تو را ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متأسفم. پسرم میدانی ... وقتی تو بسیار كوچك بودی. در یك تصادف یك چشمت را از دست دادی. به عنوان یك مادر. نمی توانستم تحمل كنم و ببینم. كه تو داری بزرگ میشوی با یك چشم. برای من افتخار بود كه. پسرم میتوانست با آن چشم. به جای من دنیای جدید را بطور كامل ببینه.با همه عشق و علاقه من به تو. مادرت


دوشنبه 1 خرداد 1391 | نظرات ()

آپلود عكس , آپلود رایگان عكس , آپلود تصویر , آپلود فایل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا

ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻦ ﭘﺴﺮ ﺧﻮب ﭘﯿﺪﺍ ﻧﻤﯿﺸﻪ. ﭘﺴﺮﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﻣﻌﻤﻮﻻ: ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻧﻤﯿﺪﻥ ﻣﺘﻠﮑﯽ ﮐﻪ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﺧﻮﺷﺸﻮﻥ ﺑﯿﺎﺩ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﺑﻠﺪ ﻧﯿﺴﺘﻦ ﻇﺮﻑ ﭘﻨﺞ ﺩﻗﯿﻘﻪ ﻣﺦ ﺑﺰﻧﻦ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺩﺧﺘﺮ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﺭﺍﻩ ﻧﻤﯿﻔﺘﻦ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﺷﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺍﮐﺜﺮﺍ ﭼﻬﺮﻩ ﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺩﺍﺭن




دوشنبه 1 خرداد 1391 | نظرات ()
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از

نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: دخترم.دخترم، دخترم ،

در را باز کن.دخترم سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه

میرند تو دختر ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش

با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند.

کنار دست دختر یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای دختر میره جلو هنوزم

چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش

منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! عزیزم دارم میرم.

دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی گلم بازم تونستم باهات حرف بزنم.



دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون

قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! گلم تو اینجا

نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می

دیدی عشقت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه.

کاش بودی و می دیدی عشقت تا آخرش رو حرفاش موند. گله من عشقت داره میره که بهت ثابت کنه

دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل

یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟!

روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! گله من یادمه، یادمه چطور

بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که

بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.تو هم تنها آمدی اما

بابام.....

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر

گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من

بخندم. گله من حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم.





هنوز یادمه روزی که چقدر پدر و مادرتو التماس کردی غرورتو جلوی همه ی فامیل خرد کردی تا

بهم برسیم یادمه اون گل غنچه هنوز وا نشده یادته؟می دونستن عشق تو ، تو قلب منه. روزی که

بابات تو رو با مشت و لگد مجبور کرد بری خواستگاری کسی که دوستش نداری گریه هات خنده

هات اشک تو چشمات هیچ وقت یادم نمیره

چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی

دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم

هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم

ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می

کنم.

واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ

سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می

خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه.چشمایی که قشنگیشونو هیچ جا ندیده بودم

دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر دختر نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه

می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش

شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه.

آه پدرپسر بود اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو

تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند

سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر پسر هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست دختر ا

ومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و

کتاب عشق پسر ودختر عاشق بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و

اشکای

سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه دامادو عروس نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و

آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند




یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()

خودمـ را با تـــو طناب پـیچ می کنمـ,

و دهانـمـ را با داغیـه لبهایت می بندمـ

عاشقانه تــرین گروگان گـیری تاریـــخ را به نامـ ما ثبت خواهند کرد




یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()




یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود.

روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجودش نبودبنویسید وجود او عشق بود.

روی سنگ قبرم ننویسید تحملش کم بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود.

روی سنگ قبرم ننویسید روزای اخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود.

روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد.

روی سنگ قبرم ننویسید نامش حسین بود بنویسید نامش دیوانه بود.

روی سنگ قبرم ننویسید بعضی وقتا بیدلیل میگریست بنویسید ما نمیدانستیم چرا میگرید.

روی سنگ قبرم ننویسید تاریخ مرگش امروز بود بنویسید مرگش همان روز جدایی از لیلی بود.

روی سنگ قبرم ننویسید بی کس مرد بنویسید هیچ کس برای او لیلی نبود.

غیر از این گفته ها چیزی دیگر روی سنگ قبرم ننویسید اگر مرا دوست میدارید....




یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد . . .




یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟

از جواب دادن به سوالش سر باز زدم. این باعث شد عصبانی شود. ظرف غذایش را به کناری پرت کرد و سرم داد کشید، تو مرد نیستی! آن شب، دیگر اصلاً با هم حرف نزدیم. او گریه می‌کرد. می‌دانم دوست داشت بداند که چه بر سر زندگی‌اش آمده است. اما واقعاً نمی‌توانستم جواب قانع‌کننده‌ای به او بدهم. من دیگر دوستش نداشتم، فقط دلم برایش می‌سوخت.

با یک احساس گناه و عذاب وجدان عمیق، برگه طلاق را آماده کردم که در آن قید شده بود می‌تواند خانه، ماشین، و ۳۰% از سهم کارخانه‌ام را بردارد. نگاهی به برگه‌ها انداخت و آن را ریز ریز پاره کرد. زنی که ۱۰ سال زندگیش را با من گذرانده بود برایم به غریبه‌ای تبدیل شده بود. از اینکه وقت و انرژیش را برای من به هدر داده بود متاسف بودم اما واقعاً نمی‌توانستم به آن زندگی برگردم چون عاشق یک نفر دیگر شده بودم. آخر بلند بلند جلوی من گریه سر داد و این دقیقاً همان چیزی بود که انتظار داشتم ببینم. برای من گریه او نوعی رهایی بود. فکر طلاق که هفته‌ها بود ذهن من را به خود مشغول کرده بود، الان محکم‌تر و واضح‌تر شده بود.

روز بعد خیلی دیر به خانه برگشتم و دیدم که پشت میز نشسته و چیزی می‌نویسد. شام نخورده بودم اما مستقیم رفتم بخوابم و خیلی زود خوابم برد چون واقعاً بعد از گذراندن یک روز لذت بخش با معشوقه جدیدم خسته بودم. وقتی بیدار شدم، هنوز پشت میز مشغول نوشتن بود. توجهی نکردم و دوباره به خواب رفتم.
صبح روز بعد او شرایط طلاق خود را نوشته بود: هیچ چیزی از من نمی‌خواست و فقط یک ماه فرصت قبل از طلاق خواسته بود. او درخواست کرده بود که در آن یک ماه هر دوی ما تلاش کنیم یک زندگی نرمال داشته باشیم. دلایل او ساده بود: وقت امتحانات پسرمان بود و او نمی‌خواست که فکر او بخاطر مشکلات ما مغشوش شود.

برای من قابل قبول بود. اما یک چیز دیگر هم خواسته بود. او از من خواسته بود زمانی که او را در روز عروسی وارد اتاقمان کردم به یاد آورم. از من خواسته بود که در آن یک ماه هر روز او را بغل کرده و از اتاقمان به سمت در ورودی ببرم. فکر می‌کردم که دیوانه شده است. اما برای اینکه روزهای آخر با هم بودنمان قابل‌تحمل‌تر باشد، درخواست عجیبش را قبول کردم.

درمورد شرایط طلاق همسرم با معشوقه‌ام حرف زدم. بلند بلند خندید و گفت که خیلی عجیب است. و بعد با خنده و استهزا گفت که هر حقه‌ای هم که سوار کند باید بالاخره این طلاق را بپذیرد.

از زمانیکه طلاق را به طور علنی عنوان کرده بودم من و همسرم هیچ تماس جسمی با هم نداشتیم. وقتی روز اول او را بغل کردم تا از اتاق بیرون بیاورم هر دوی ما احساس خامی و تازه‌کاری داشتیم. پسرم به پشتم زد و گفت اوه بابا رو ببین مامان رو بغل کرده. اول او را از اتاق به نشیمن آورده و بعد از آنجا به سمت در ورودی بردم. حدود ۱۰ متر او را در آغوشم داشتم. کمی ناراحت بودم. او را بیرون در خانه گذاشتم و او رفت که منتظر اتوبوس شود که به سر کار برود. من هم به تنهایی سوار ماشین شده و به سمت شرکت حرکت کردم.

در روز دوم هر دوی ما برخورد راحت‌تری داشتیم. به سینه من تکیه داد. می‌توانستم بوی عطری که به پیراهنش زده بود را حس کنم. فهمیدم که خیلی وقت است خوب به همسرم نگاه نکرده‌ام. فهمیدم که دیگر مثل قبل جوان نیست. چروک‌های ریزی روی صورتش افتاده بود و موهایش کمی سفید شده بود. یک دقیقه با خودم فکر کردم که من برای این زن چه کار کرده‌ام.

در روز چهارم وقتی او را بغل کرده و بلند کردم، احساس کردم حس صمیمیت بینمان برگشته است. این آن زنی بود که ۱۰ سال زندگی خود را صرف من کرده بود. در روز پنجم و ششم فهمیدم که حس صمیمیت بینمان در حال رشد است. چیزی از این موضوع به معشوقه‌ام نگفتم. هر چه روزها جلوتر می‌رفتند، بغل کردن او برایم راحت‌تر می‌شد. این تمرین روزانه قوی‌ترم کرده بود!

یک روز داشت انتخاب می‌کرد چه لباسی تن کند. چند پیراهن را امتحان کرد اما لباس مناسبی پیدا نکرد. آه کشید و گفت که همه لباس‌هایم گشاد شده‌اند. یکدفعه فهمیدم که چقدر لاغر شده است، به همین خاطر بود که می‌توانستم اینقدر راحت‌تر بلندش کنم.

یکدفعه ضربه به من وارد شد. بخاطر همه این درد و غصه‌هاست که اینطور شده است. ناخودآگاه به سمتش رفته و سرش را لمس کردم.

همان لحظه پسرم وارد اتاق شد و گفت که بابا وقتش است که مامان را بغل کنی و بیرون بیاوری. برای او دیدن اینکه پدرش مادرش را بغل کرده و بیرون ببرد بخش مهمی از زندگیش شده بود. همسرم به پسرمان اشاره کرد که نزدیکتر شود و او را محکم در آغوش گرفت. صورتم را برگرداندم تا نگاه نکنم چون می‌ترسیدم در این لحظه آخر نظرم را تغییر دهم. بعد او را در آغوش گرفته و بلند کردم و از اتاق خواب بیرون آورده و به سمت در بردم. دستانش را خیلی طبیعی و نرم دور گردنم انداخته بود. من هم او را محکم در آغوش داشتم. درست مثل روز عروسیمان.

اما وزن سبک‌تر او باعث ناراحتیم شد. در روز آخر، وقتی او را در آغوشم گرفتم به سختی می‌توانستم یک قدم بردارم. پسرم به مدرسه رفته بود. محکم بغلش کردن و گفتم، واقعاً نفهمیده بودم که زندگیمان صمیمیت کم دارد. سریع سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. وقتی رسیدم حتی در ماشین را هم قفل نکردم. می‌ترسیدم هر تاخیری نظرم را تغییر دهد. از پله‌ها بالا رفتم. معشوقه‌ام که منشی‌ام هم بود در را به رویم باز کرد و به او گفتم که متاسفم، دیگر نمی‌خواهم طلاق بگیرم.

او نگاهی به من انداخت، تعجب کرده بود، دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت تب داری؟ دستش را از روی صورتم کشیدم. گفتم متاسفم. من نمی‌خواهم طلاق بگیرم. زندگی زناشویی من احتمالاً به این دلیل خسته‌کننده شده بود که من و زنم به جزئیات زندگیمان توجهی نداشتیم نه به این دلیل که من دیگر دوستش نداشتم. حالا می‌فهمم دیگر باید تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روی او را در آغوش گرفته و از اتاق خوابمان بیرون بیاورم. معشوقه‌ام احساس می‌کرد که تازه از خواب بیدار شده است. یک سیلی محکم به گوشم زد و بعد در را کوبید و زیر گریه زد. از پله‌ها پایین رفتم و سوار ماشین شدم. سر راه جلوی یک مغازه گل‌فروشی ایستادم و یک سبد گل برای همسرم سفارش دادم. فروشنده پرسید که دوست دارم روی کارت چه بنویسم. لبخند زدم و نوشتم، تا وقتی مرگ ما را از هم جدا کند هر روز صبح بغلت می‌کنم و از اتاق بیروم می‌آورمت.

شب که به خانه رسیدم، با گلها دست‌هایم و لبخندی روی لبهایم پله‌ها را تند تند بالا رفتم و وقتی به خانه رسیدم دیدم همسرم روی تخت افتاده و مرده است! او ماه‌ها بود که با سرطان می‌جنگید و من اینقدر مشغول معشوقه‌ام بودم که این را نفهمیده بودم. او می‌دانست که خیلی زود خواهد مرد و می‌خواست من را از واکنش‌های منفی پسرمان بخاطر طلاق حفظ کند. حالا حداقل در نظر پسرمان من شوهری مهربان بودم.

جزئیات ریز زندگی مهمترین چیزها در روابط ما هستند. خانه، ماشین، دارایی‌ها و سرمایه مهم نیست. اینها فقط محیطی برای خوشبختی فراهم می‌آورد اما خودشان خوشبختی نمی‌آورند.



یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()
سلامتیه اون پسری که...
..
10سالش بود باباش زد تو گوشش هیچی نگفت...
..
20سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت....
... ... ... ... ..
30سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه...!!!
..
باباش گفت چرا گریه میکنی..؟
..
گفت: آخه اونوقتا دستت نمیلرزید...



یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 | نظرات ()